تبليغاتX
شعر و داستان و روانشناسی
شعر و داستان و روانشناسی

بازديد كننده عزيز لطفا ادب را رعايت كنيد ! (قابل توجه آدم هاي بي ادب : جواب ابلهان خاموشي است!)


خاكستر

من بي تو هيچم ...

تو باورم نكن

خيسم زگريه ...

تنها ترم نكن

عاشق نبودم تا با تو سر كنم...

آتش نبودم ..

خاكسترم نكن

اگه عاشقت نبودم

اگه بي تو زنده بودم

تو بمون كه بي تو غصه مي خورم...

اگه دل به تو نبستم

اگه ايم منم كه هستم

ولي از هواي گريه ات پرم...

اگه شكوه دارم از تو

اگه بي قرارم از تو

تو بمون كه آشيانه ام تويي ...

به هوايت اي ستاره

به تو مي رسم دوباره

اگه عاشقم بهانه ام تويي ...

دل كنده بودم از همزبونيت

پنهون نكردي از من نشونيت

من پا كشيدم از عهد بسته ام

تو پا فشردي بر مهربونيت

اگه همزبون نبودم

اگه مهربون نبودم

چه كنم دل اين دل شكسته رو

اگه سرد و مرده بودم

اگه پر نمي گشودم

به تو بستم اين دوبال خسته رو

اگه شكوه دارم از تو

اگه بي قرارم از تو

تو بمون كه آشيانه ام تويي ...

به هوايت اي ستاره

به تو مي رسم دوباره

اگه عاشقم بهانه ام تويي ...

جمعه پانزدهم آبان 1388 توسط 20020 |

روش صحیح درخواست از دیگران چیست ؟

هنر خواستن

قسمت کلیدی برای بدست آوردن هر چیزی دانستن نحوه صحیح در خواست آن است. راهها و فنون مختلفی برای بیان منظور به صورت واضح و متقاعد کننده وجود دارد. در این مقاله قواعدی بیان می شود که به شما در آموزش نحوه صحیح درخواست کمک زیادی می کند.

۱ــ قبل از خواستن چیزی تکلیف خود را روشن کنید.

قبل از هر کاری باید بدانید و مطمئن باشید چه می خواهید. این اولین مرحله و مهمترین مرحله از خواستن است. قبل از اینکه حتی یک کلمه بگویید فکر کنید دقیقاً چه می خواهید.

متقاضیان ناموفق اغلب این قسمت را نادیده می گیرند. اگر با این روش جلو بروید در حین اینکه می خواهید درخواست خود را مطرح کنید کلمات گیج کننده را بیان خواهید کرد و در صحبت های شما شک و دودلی نمایان خواهد شد. نتیجه چنین تقاضایی گیج شدن مخاطب شماست.

 

۲ــ احساسات منفی طرف مقابل را تحریک نکیند.

یکی دیگر از موقعیت های آشفته ای که بعضی افراد دچار آن می شوند. این است که تقاضای کار یا چیزی را می کنند که واقعاً به آن احتیاج ندارند. بهتر است که خواسته خود را بگونه ای مطرح کنید که مخاطب شما این احساس را پیدا نکند که شما با او لجبازی می کنید.

به عنوان مثال به جای اینکه بگویند: «من این جمعه احتیاج به استراحت دارم» می گویند: «این جمعه نمی خواهم کار کنم.» یا به جای اینکه بگویند: «لطفاً این فرم ها را پر کنید» می گویند: « دلم نمی خواد وقتی برگشتم این فرم ها پر نشده باشد!»

با این گونه جملات مخاطب شما به سمت احساسات منفی کشیده می شود. و عملاً شما او را به سمتی سوق داده اید که بر سختی با روحیه مثبت کار شما را انجام دهد.

 

۳ــ بدانید از که بخواهید.

برای اینکه به هدف خود برسید باید بدانید که از چه کسی درخواست کنید. اگر باید سلسله مراتب را رعایت کنید این کار را بکنید. و اگر بدنبال شخصی برای انجام کار خود هستید ابتدا ببینید آیا خودتان می توانید آن را انجام دهید. فکر کنید از کسی که درخواست می کنید توانایی انجام آن را دارد؟

 

۴ــ بدانید چه موقع بخواهید.

همیشه برای هر تقاضای یک موقعیت بهتر وجود دارد. شاید آن موقعیت بهتر اکنون باشد و شاید یک روز دیگر. ولی اولین چیزی که به آن باید توجه کنید این است که درخواست خود را به صورت خصوصی مطرح کنید یا در جمع. بعضی افراد وقتی از آنها تقاضایی را در جمع مطرح می کنید گیج می شوند مخصوصاً اگر مسئله خصوصی در میان باشد.

هنگام مطرح کردن تقاضای خود توجه کنید که آیا او در آرامش و راحتی باشد. این عامل هم می تواند در نحوه پاسخ دادن وی به درخواست شما مؤثر باشد.

 

۵ــ زیاد توضیح ندهید.

به جای اینکه سعی در توضیح بیش از حد و توجیه تقاضای خود داشته باشید. درخواست خود را واضح و مختصر بیان کنید.

 

۶ــ با التماس چیزی را درخواست نکنید.

به سادگی بگویید «من به مرخصی نیاز دارم» یا بگویید «من باید۲ روز مرخصی بروم» بدین روش قبول درخواست شما گارانتی می شود.

 

۷ــ ناله نکنید.

با ناله کردن فقط ضعف خود را نشان می دهید. پس بهتر است به سادگی و به اندازه نیاز صحبت کنید.

 

۸ــ بله یعنی بله

یک بار که جواب مثبت گرفتید تشکر کنید و آنجا را ترک کنید. بعضی افراد بعد از گرفتن جواب مثبت شروع به تفسیر و توجیه می کنند و این دقیقاً کاری است که نباید انجام دهند.

با رعایت ۸ قانون فوق «هنر خواستن» را آموخته اید. حال بهتر است این قوانین را به کار گیرید تا اثر آن را خود مشاهده کنید.

جمعه پانزدهم آبان 1388 توسط 20020 |

هه هه هه!

یه نفر دیگه هم مرد!!!!

دیگه برام عادی شده!



راستی!

می خواستم یه خبر خیلی خوب بدم ولی حیف!!!!!!!!!!!!!!


پنجشنبه هفتم آبان 1388 توسط 20020 |

آهنگ برنادت

روند تقدیس برنادت ، که از اواخر قرن هجدهم شروع شده بود ،  در سال  1933  میلادی  به نقطه اوج خود رسید . و به همین دلیل او یک مقدس معاصر است و وقایع خارق العاده زندگی پر بارش برای همگان به راحتی قابل دسترسی است  .  حتی غیر کاتولیک ها هم به داستان جالب او علاقه دارند  . ایمان و مسیحیت  در میان بی نوایانی همچون برنادت که هیچ کجا نفوذ و ثروتی ندارند ، تازه در حال شکوفایی است  . شاید این غریزه فطری بشر است که وقتی انسانی حقیر و بی چیز ترقی می کند و بالا برده می شود  مردم شاد می شوند . به خصوص وقتی کودکی گمنام و درس ناخوانده برای عطای فیض و برکت ویژه  الهی انتخاب می شود .

 برنادت متولد سال  1844  و فرزند فرانچسکو و لوییس سوبیرو بود .  بود در زمان تولد برنادت ، پدرش یک آسیابان بود و آسیابی را که  متعلق به خانواده همسرش بود ، اداره می کرد . او مرد خوش طینت و مهربانی بود و خلافکاری با روحیه اش سازگار نبود .

کارخانه آسیاب از سالهای قبل بدهی هنگفتی بالا آورده بود و جریمه شده بود  .

 در بیشتر سالهای دوران کودکی برنادت ، پدرش شغل ثابتی نداشت و کارهای متفرقه و جورواجوری انجام می داد و هر بار که فرصتی پیش می آمد و کاری پیدا می شد ، مشغول می شد . و گه گاهی برای رها شدن از زیر بار مسئولیت و مشکلاتش به الکل پناه می آورد تا موقتا از مشکلاتش برهد ! و طبعا همسر و فرزندانش به خاطر عدم کفایت او در عذاب بودند .

 لوییس که خانواده اش از نظر اقتصادی شرایط بهتری از خانواده همسرش داشت ، کارگری می کرد و  خانمی مهربان  و همدمی دلسوز بود که در به جای آوردن مراسم مذهبی الگو بود . او در  دوره زمانی کوتاهی ، فرزندان زیادی به دنیا آورد و که فقط پنج تا از آنها دوران کودکی را سپری کردند و زنده ماندند .

  بعد از برنادت یک دختر به نام توینت ماری و سه پسر به دنیا آمدند . او مجبور بود برای سیر کردن شکم فرزندانش و پوشاندن لباس به آنها در منزل ثروتمندان رخت شویی کند و  کارهای مشقت بار دیگری انجام دهد . و در فرصتهای مناسب در درو کردن محصول کمک کند . در موقع استراحت نیمروز ، برنادت از  کوچکترین بچه لوییس مراقبت  می کرد . به عنوان یک کودک  12  ساله ، برنادت نه تنها پرستار خیلی خوبی برای بچه ها بود بلکه در دادن آموزشهای اخلاقی و معنوی هم یک نمونه بود .

 برنادت هیچ وقت بچه قویی نبود . و از همان شش سالگی علایم بیماری تنفسی در او ظاهر شد که بعدها به یک ناراحتی مزمن تبدیل شد . اکنون برای ما روشن نیست که آیا بیماری او در مراحل  اولیه ،  آسم بوده یا سل . ولی می دانیم که مادرش به شدت نگران سلامتی اش بوده و همیشه سعی می کرده برای او غذاهای مقوی تهییه کند . وقتی که برنادت  13  ساله بود به بارترس  ( Bartres  ) دهکده کوهستانی مجاور و نزد دایه زمان کودکی اش خانم ماری آروانت ( Marie Arevant  ) فرستاده شد .

  زمانی که برنادت نوزاد بود به نزد همین خانم آروانت فرستاده شد که برای چند ماه از او پرستاری کند . در آن زمان خانم آروانت تازه نوزادش را از دست داده بود و قبول کرده بود که برای برنادت دایگی کند . مادام آروانت حالا دیگر خانواده بزرگی داشت و حضور برنادت برای کمک در کاهای خانه و مزرعه مثمر ثمر بود . یکی از وظایف او چوپانی یک گله کوچک گوسفند بود که در تپه های نزدیک چرا می کردند .این خلاصه کوچکی از دوران کودکی او بود و نقاشان با الهام از دوران کودکی اش ، او را به صورت دخترک چوپان نقاشی می کنند .

 ما از روی شواهد و قراین احساس می کنیم که او خیلی تنها و غریب بوده و کار زیادی از او می کشیدند . او در هر فرصتی برای خانوده اش پیغام می فرستاد که می خواهد بارترس ( Bartres  ) را ترک کند و به خانه بازگردد . یک مسئله مهم در مضطرب کردن او در آن زمان دخیل بوده است . چیزی که او را نگران می کرده این بوده که با وجود اینکه چهارده سال داشت اما هنوز تعلیمات مذهبی اش را نگذرانده بود . مادر خوانده اش خانم آروانت می خواست به او آموزش بدهد اما تصمیمش از صمیم قلب نبود و بعد از یکی دو جلسه حوصله اش به سر آمد و گفت که برنادت برای یادگیری دروس خیلی کودن است .

 برنادت از بازگشتش به لورد خیلی خوشحال بود چون یک مدرسه روزانه که توسط خواهران راهبه اداره می شد او را پذیرفته بود و او می توانست آموزشهای مذهبی را بدون دادن هزینه  ببیند . آنجا یک موسسه خیریه آموزش و پرورش بود که ریاستش در شهر نورز در مرکز فرانسه بود . و خواهران راهبه خیر و پارسا  ، یک بیمارستان ، یک مدرسه روزانه و یک مدرسه شبانه روزی را در لوردز اداره می کردند .که به نحو احسن کار خود را انجام می دادند .برنادت همچنین دوره آموزشهای غیر مذهبی و عمومی را هم تحت نظر پدر پومیان   ( Pomian  ) می گذراند و برای اولین عشای ربانی آماده می شد . همچنین مقداری زبان فرانسه می آموخت زیرا تا به آن موقع فقط با زبان محلی آشنایی داشت و زبان فرانسه نمی دانست .

  راهبه ها متوجه روحیه آرام و ساکت و چهره محجوبش شده بودند . او شخصیت جذابی داشت و دختر دوست داشتنی بود وطبع و  سرشت سرزنده ای داشت . و این محبوبیت ، برای او که در محیط خانه در فقر فزاینده ای زندگی می کرد و طعم شادی را نچشیده بود  ، موقعیت خیلی خوبی به شمار می رفت .

  خانوداه سوبیرو در آن زمان در یک زیرزمین تک اتاقه مخروبه زندگی می کردند که صاحب آن پتیتس فوسس ( Petits Fosses  ) بود که از سر دلسوزی آنجا را در اختیارشان گذاشته بود . پیش از آن ، آنها از خانه ای مستضعفی به خانه ای دیگر نقل مکان می کردند . از این مکان مرطوب و آلوده سابقا به عنوان زندان استفاده می شد . و به زندان لی کاچوت معروف بود .

 طبقه بالا یک قلعه قدیمی بود که کوچه سنگ فرش و باریکی داشت و سابقا قسمتی از کوچه جزو این بنا بوده . خود شهر لورد هم یک شهر قدیمیست که در یکی از خوش منظره ترین نقاط فرانسه واقع است . و در جنوب غربی ترین قسمت فرانسه و در مرز فرانسه و اسپانیا واقع است . جایی که کوههای پیرنه سر به فلک کشیده اند ! از ارتفاعات سنگلاخی و پوشیده از درخت ، دره های متعددی منشعب می شود و در این منقطه به هم می رسند . رودخانه کوچک « گیو  » در میان شهر  لورد جاریست که جریان آب آن چرخهای چندین آسیاب آبی را می چرخاند . در لورد و اطراف آن شیبگاههای سنگی زیادی هست که یکی از معروف ترین آنها ماسابیل است .یک تپه بزرگ که سر از زمین درآورده . در حاشیه آن ، رودخانه ، هلالی شکل می شود  که به یک غار نسبتا بزرگ می رسد .

 موقعيت غار ماسابي در كنار رودخانه گيو با فلش مشخص شده . در پشت غار ماسابي هم  كليسايي كه به دستور حضرت مريم  ساخته شده مشخص است .

 سرنوشت چنین رقم خورد که این غار در کل دنیا معروف شود . در آن زمان اگر چه ماسابیل تجلیگاه اهریمن نبود ولی روی هم رفته جای خوبی به شمار نمی رفت . و تقریبا بد شگون بود . در روایات آمده که در گذشته های دور ، آنجا مکان وقف شده کافران و بت پرستان بوده است . و در زمان برنادت ،  پاتوق ماهیگیران و چوپانان بوده است .

 روز  11  فوریه  1858  بود . روز خیلی سردی بود و نقطه عطفی برای یک سری اتفاقات شگفت انگیز در ماسابیل بود .وقتی که برنادت از مدرسه برگشت ، مادرش اجازه داد که به ساحل روخانه برود و تخته چوب و شاخه های درختی که روی زمین پراکنده بود جمع آوری کند .خواهر  9  ساله اش توینت  (Toinette  ) و دختر همسایه شان ماری آبادی  12  ساله ( Marie Abadie  )  هم با او بودند . وقتی سه دختر به ماسابیل رسیدند دو دختر کوچکتر کفشهای خشنشان را از پا در آوردند که از آب آسیاب آبی که در آنجا به رودخانه می پیوست بگذرند . برنادت که دختر حساس تری بود عقب ماند . و در آن سوی رود تنها مانده بود . او داشت جورابش را در می آورد که صدای جریان ناگهانی باد به گوشش رسید .

 او به بالا و به طرف غار نگاهی انداخت و در میان شاخه ها متوجه حرکتی شد . سپس در شکاف دهانه  غار یک توده ابر طلایی رنگ  درخشان و مشعشع ظاهر شد  که در میان آن یک دختر بسیار زیبا و جوانی ظاهر شد که درون طاقچه سنگی صخره ها جای گرفته بود . درست در یک طرف آن شکاف سنگی و تقریبا بالای آن . در درزهای پیرامون طاقچه سنگی درختچه ها و تاکهای کوچکی روییده بود و همچنین یک گل نسترن . برنادت برق از چشمانش پرید و مجذوب تماشای بانوی زیبا شد و دید که شبح درخشان ردایی سفید و لطیف بر تن کرده با یک کمر بند پهن آبی و یک روسری بزرگ و سفید که قسمتی از موهایش را پوشانده بود . چشمانش آبی درخشان و فوق العاده  مهربان بود . گلهای طلایی براق بر روی پنجه پاهای عریانش سو سو می زد .

 وقتی که شبح نورانی به برنادت لبخند زد و با اشاره از او خواست نزدیک شود ، ترسش ریخت و چند قدم جلوتر رفت . و با احترام  زانو زد و تسبیحش را از جیبش بیرون آورد و در آن لحظات نفس گیر طبق عادت دیرینه اش  شروع به تسبیح گفتن کرد . بانوی اسرار آمیز هم تسبیح بزرگی با دانه های درشت سفید رنگ داشت و دعای برنادت را تکرار می کرد .

 بانو اجازه داد من به تنهایی تسبیح بگویم . او دانه های تسبیح را بین انگشتانش می گرداند ولی چیزی نمی گفت و لبهایش حرکت نمی کرد . فقط در پایان هر ده دانه ، نیایش را با من تکرار می کرد . وقتی نیایش تمام شد ، بانوی درخشنده ناپدید شد و هاله نورانی پیرامونش هم محو شد .

  این رویداد چنان بر برنادت اثر گذاشته بود که وقتی دو دختر دیگر برگشتند ببینند او کجاست و چه می کند او را در حالی یافتند که زانو زده بود و محسور و شیفته غرق در خلسه بود . و داشت از دور به بانو نگاه می کرد . آنها فکر می کردند که برنادت برای اینکه از زیر مسئولیت جمع آوری هیزم خلاص شود زانو زده و دعا می کند بنابراین سرش غر می زدند و سرزنشش می کردند . و در حالیکه که شاخه ها و پاره چوبها را به دسته هیزمشان می بستند راهی خانه شدند . برنادت آنقدر لبریز و پر بود که طاقت نیاورد و هنوز راه زیادی نرفته بودند که همه داستان حیرت انگیزش را برای دو دختر دیگر تعریف کرد . و از آنها خواست که ماجرا را به هیچ کس نگویند اما توینت در بعد از ظهر همان روز کل داستان را برای خانم سوبیرو تعریف کرد . و به زودی این رویداد شگفت ، همه جا پخش شد . روز بعد برنادت خیلی دوست داشت دوباره به غار برود اما مادرش که در مورد این موضوع با یک خانم راهبه صحبت کرده بود ، به او اجازه نداد برود .

 برنادت آن روحیه خیره سری و خودرایی  خودش را نشان داد او دختر لجوجی بود و در اینجا هم با لجاجت حرف خودش را به کرسی نشاند . یک دندگی یکی از خصوصیات برجسته و بارز او بود .پدر پومیان ( Pomian  ) مسئله را جدی نگرفت زیرا فکر می کرد دخترک دچار توهم شده . به هر حال در یکشنبه بعدی برنادت دوباره اجازه گرفت که به غار برود و پدرش به او توصیه کرد که یک بطری آب مقدس با خودش ببرد و به طرف شبح ، آب تقدیس شده بپاشد که اگر یک روح پلید باشد دفع شود .برنادت با جمعی از دوستانش به غار رفت و جلوتر از همه مقابل غار زانو زد و خیلی زود دوباره مثل دفعه قبل  منظره شبح ظاهر شد  . در راه برگشت دخترهای دیگر هم با اینکه شبح  را ندیده بودند خیلی هیجان زده شده بودند . و طبعا هر کدام تعبیر و تفسیر خاص خود را بر روی قضیه داشت . به زودی شهر از شایعات و گزارشات متفاوت پر شد . روز بعد در بازار شهر همه روستاییان شرح ماجرا را شنیدند و حکایت این داستان به گوش مادر سوپریور  ( Mother Superior  ) مدیره راهبان کلیسا هم رسید . او خیلی مصمم و محکم بود و به بچه های کلاسی که برای عشای ربانی آماده می شدند اعلام کرد که نباید ذهن خود را به این اراجیف مشغول کنند و حرفی در موردش نزنند . هم کلاسی های برنادت و دوستانش و کسانی که غالبا با او به ماسابیل می رفتند همه شاگرد همین کلاس بودند . معلم برنادت خواهر ماری ترزا وازوو  ( Marie Therese Vauzous  ) هم مخالف بود و این رویت ها را قبول نداشت .

 در پنج شنبه  18  فوریه روح برای بار سوم بر برنادت نازل شد و در این روز برنادت با دو نفر از خانمهای دهکده رفته بود . آنها تصور می کردند که آن بانو شاید روح یکی از دوستان عزیزشان باشد. خانم جوانی که چند ماه پیش فوت کرده بود . در این وهله هم منظره تجسمی بانوی زیبا بر برنادت ظاهر شد و به گرمی به او لبخند می زد و با او صحبت کرد و از او خواست برای  15  روز هر روز به آنجا برود .و برنادت قول داد در صورتیکه رخصت رفتن بیابد هر روز به ماسابیل برود . با وجود اینکه مادر خوانده برنادت ( در واقع خاله برنادت بود ) و کشیش هر دو با رفتن او مخالف بودند اما مادر و پدر او مخالفتی با رفتنش نداشتند . روز بعد مادر و عمه اش او را همراهی کردند و از روزهای بعد جمعیت کثیری از مردم در ماسابیل حاضر می شدند . آنها یا در غار و یا در کنار رودخانه می ایستادند بلکه ندایی غیبی بشنوند یا منظره ای معجزه آسا مشاهده کنند . در طی این دو هفته هیجان و تنش به حدی بالا رفته بود که ماموران حکومت مجبور شدند مداخله کنند . پلیس به تهدید خانواده سوبیرو بسنده نکرد و معتقد بود که باید برنادت را به دفتر پلیس محلی ببرند و از او سوال و جواب کنند و وادارش کنند که اقرار کند که همه اینها یک شوخی فریبنده و استادانه بوده  است . برنادت از این آزمون و سایر آزمونهای دشوار سر بلند بیرون آمد البته قدری آشفته شده بود اما سرسختانه مقاومت می کرد . مقامات همچنان می کوشیدند بی اعتبارش کنند . آنها حتی گزارشی را منتشر کردند مبنی بر اینکه همه این داستانها زیر سر والدین فقیر و بیچاره اوست و آنها به نیت کسب منفعتی یک چنین داستانی را سر هم کرده اند . فرانچسکو و لوییس سوبیرو که از ابتدا حیران و نگران شده بودند و تقریبا مطمئن نبودند ، حالا دیگر یقین پیدا می کردند که دخترشان با یک موجود ماورایی در ارتباط است و حسابی پشت او را می گرفتند . آنها قصد سواستفاده از این واقعه را نداشتند . افراد خوش نیت و پرهیزگار ،  گه گاه هدایایی از پول نقد و خوراکی برای  خانواده سوبیرو می برد و گاهی اوقات هم از برنادت یک یادگاری می خواستند . این هدایا غالبا از طرف آنها رد می شد  . حتی برادر کوچک برنادت هم از قبول کردن هدایا طفره می رفت . دخترک خود به شخصه هیچ گونه متاعی را قبول نمی کرد و در این کار به شدت سر سخت و یک دنده بود . سابقه درستکاری کامل او  و نداشتن طمع از جانب او کاملا روشن است و جای سوال ندارد . با این حال او انگشت نمای خاص و عام شده بود و به دید بدی به او نگاه می شد . و این حساسیت تا پایان زندگی برنادت هم از بین نرفت و همواره در مورد آن صحبت می شد و همه چشمها به آن دوخته شده بود .

  مردم حتی در نیمه های شب هم در غار ماسابیل جمع می شدند بلکه برنادت به آنجا بیاید .شایعه شده بود که دخترک دستان شفابخشی دارد و چندین معجزه شفا هم به او نسبت داده بودند .

 در یکشنبه  21  فوریه تنی چند از مردم دهکده با برنادت به غار ماسابیل رفته بودند که در بین آنها افراد شکاک و بی ایمان هم دیده می شد . در این وهله برنادت گزارش داد که شبح بانو از او خواسته که به درگاه خدا برای گناهکاران دعا کند .

 در  26  فوریه برنادت در حالیکه در تمام لحظات رویت شبح ، مسحور و هیپنوز شده بود به طرف غار خزید و با دست شروع به کندن زمین کرد و در آن جا چشمه آبی را کشف کرد و بنا به دستور بانو مقداری جزیی از آب آنجا را نوشید و صورتش را با آن آب شست . این چشمه حقیر شروع به جوشیدن کرد و آب آن لحظه به لحظه زیاد می شد . طوری که در روز بعد با یک جریان پیوسته و زیاد جاری شده بود و به دورن رودخانه می ریخت . این چشمه تا به امروز همچنان می جوشد و آبش به رودخانه می ریزد . مردم به کشف این چشمه توسط برنادت به عنوان یک معجزه نگاه می کنند و به آن احترام می گذارند .

 در دوم مارس برنادت تصویر شبح را برای بار سیزدهم رویت کرد . در این روز بود که بانو از برنادت خواست که به کشیش ها بگوید :

  باید در این مکان کلیسایی ساخته شود و مردم در صفوف منظم به اینجا بیایند .

  برنادت دلیل خواسته بانو را نمی دانست اما علی رغم جبهه گیری و دشمنی های آشکار در مقابل معجزه لورد ، اطاعت امر کرد و خواسته بانو را به جا آورد .

 پدر پیرامل که مرد خیلی با ابهتی از خانواده ای اصیل و پیشینه خانوادگی درخشان بود ، برنادت را با خشونت سرزنش کرد و به او گفت که باید شبح دیدار کننده اش را شناسایی کند و نام او را سوال کند . و از او بخواهد که معجزه آشکاری مانند گل دادن نسترن خارج از فصل بیاورد . پدر پیرامل در طی هفته پیش  از کشیش ها خواسته بود که هیچ کاری به غار نداشته باشند زیرا موضع روحانیون در این جور مواقع تشویق نکردن فرد خواب نما شده و اهمیت ندادن به اوست . او معتقد بود که در اکثر موارد این جور آدمها تعادل ذهنی ندارند و دچار توهم می شوند . او عقیده داشت که ادعای برنادت مسری و واگیر خواهد بود و به زودی افراد دیگر ،  از کوچک و بزرگ ، ادعای الهامات ماورایی را در غار و مکانهای دیگر خواهند کرد .

 موضع سر سختانه پدر پیرامل و مخالفت او به علت لزوم ایجاد نظم در ناحیه بود .

 در طلیعه فجر روز  25  مارس ( روز عید مریم مقدس ) برنادت عازم غار شد . و وقتی منظره شبح بر او نمایان شد  از او سوال کرد

  " می تونم از شما خوهش کنم نام خودتون رو به من بگید ؟ "

  و وقتی برنادت سوالش را تکرار کرد بانو پاسخ داد که

 من باکره حامله هستم و می خواهم در این جا کلیسایی ساخته شود .

 وقتی که این پاسخ بانو توسط برنادت واگویه شد شور و هیجان منطقه باز هم بیشتر شد و کل شهر در هیاهو بود که مریم مقدس در ماسابیل ظهور کرده است . درست در چهار سال پیش اعتقاد  باکره حامله توسط کلیسا منتشر شده بود .

 هفدهمین دیدار در  7  آوریل بود و آخرین ظهور هم در سه ماه بعد در روز  16  جولای بود . در این موقع مقامات دولتی اطراف غار را حصار کشی کرده بودند که از تجمع دعا کنندگان و کنجکاوی  مردم جلوگیری کنند زیرا مردم می خواستند آنجا را به مکانی مقدس و یک پرستشگاه تبدیل کنند .

 

برنادت تا  21  سال بعد که پایان عمر کوتاهش بود ، هرگز و هرگز دوباره بانو را ندید . او به کرات مجبور شد که دیده ها و شنیده هایش را تکرار کند و  گفته هایش هرگز در جزئیات و کلیات ، متفاوت و متناقض نبوده است .

 در این بین ،  اخبار اتفاقات عجیب لورد ، در دامنه گسترده تری از قلمرو کلیسا و حکومت گسترش پیدا کرده بود . اسقف و استاندار و حتی امپراطور ناپلئون سوم و همسر ایمان دارش بازیگران اصلی این درام بودند و در آن نقش داشتند . در تاریخ  5  اکتبر شهردار لورد با دستور مقامات بالا ، درب غار را بازگشایی کرد . تصور می شود که همسر امپراطور ناپلئون سوم در گرفتن این تصمیم اعمال نفوذ داشته است . در روند این جریانات ، این تنها پاسخ شایسته ای بود که به خواسته مردم مبنی بر تقدیس ماسابی داده شد . چشمه تازه پدیدار شده و شفاهایی که از آب آن گزارش شد ، اعتقاد عمیقی را در اذهان عمومی ایجاد کرده بود .

 حالا دیگر خوشبختانه خانواده سوبیرو  وضعیت آرام تری داشتند و برنادت برای فرار از سیل عظیم ملاقات کنندگان به یک صومعه پناه برد تا دور از دید انظار راهبه شود . حتی در آنجا هم دیدار با او ممنوع نشد و ایجاد مزاحمت  برای او ادامه داشت . او خیلی بیش از حد توانش تحمل کرد . شهرت و آوازه او نه تنها ادامه داشت بلکه  روز به روز گسترده تر می شد و هر چقدر مشهور تر می شد ، بیشتر عقب نشینی می کرد و پس می کشید . در سن بیست سالگی تصمیم گرفت تارک دنیا شود اما  همه جا درخواست او را به خاطر وضعیت جسمانی ضعیفش رد می کردند . به نظر می رسید بهتر است به نزد خواهر راهبه ای  که معلمش بود و پناهش داده بود برود . بنابراین در  22  سالگی به صومعه کلیسای کاتولیک رفت . دوران نوآموزی اش پر بود از مشقت و مصیبتهای طاقت فرسا .خواهر ماری ترزا وازو  ( Marie Therese Vauzous  ) که قبلا آموزگار  علوم دینی برنادت بود و حالا سرپرست خواهران نوآموز صومعه نورز شده بود ، بر اساس تفکرات کاملا بی اساسش در مقابل برنادت بی نهایت سخت گیر و سنگ دل بود و بر این عقیده بود که تمام رویت های برنادت و تبلیغات مربوطه بی اساس است و برنادت برای خودستایی اینها را از خودش در آورده . اگر چه او زندگی را بر نوآموز جوان سخت کرده بود اما او با سعه صدر و فروتنی از تمام محک ها و آزمون ها سربلند بیرون آمد و به خوبی تحمل می کرد . او با خوش رویی هر چه تمام تر، وظایف پست و دشواری که بر او تحمیل می شد انجام می داد . او ابتدا در آشپزخانه صومعه به کار گماشته شد . اگر چه این کار مشقت بار ، رمق او را گرفته بود ولی وقتی ملاحظه شد که اخلاق مهربان و دلسوز او باعث محبوبیتش بین بیماران شده ، به عنوان دستیار بهداری به کار گماشته شد . قدمش و دستانش همه جا نور بود و رحمت و حضورش در همه جا شادی و برکت به بار می آورد . ولی در تمام این سالها او دچار بیماری های مزمن و دشواری بود که آرام آرام ریشه حیات را در وجود مبارکش می خشکاند . سرانجام کار در اتاق نگهداری از البسه و ظروف مقدس به او محول شد . جایی که مهارتش در کار با سوزن  ، شگفتی و ستایش همگان را برانگیخت . او در طراحی و رنگ آمیزی گلدوزی روی البسه روحانیون و لباسهای اسقف و کشیش ها ،  یک استعداد واقعی از خود بروز داده بود . در هر وظیفه ای که به او محول می شد جان و روح  بدیعی به آن می بخشید و با شوق و اشتیاق تمام خدمت می کرد .

 در سپتامبر  1878  برنادت آخرین پیمانش را به انجام رسانید . قوای او رو به تحلیل می رفت اما در همان حال که در بستر بیماری یا روی صندلی چرخدار بستری بود به کارهای گلدوزی لطیف و زیبایش ادامه می داد . حالا دیگر او وقت آزاد بیشتری برای دعا و نیایش و تمرکز و اندیشیدن  داشت . این یک نمای کوچکی از زندگی راهبگی است  ولی در مورد برنادت ، یک فعالیت مداوم و رشد و پویایی پایدار به چشم می خورد . او هر کاری که انجام می داد روح بخش و جان آفرین بود . در زمان رویت روح ، به او گفته شد که در این دنیا به خوشبختی نمی رسد . دوران کودکی اش حزن انگیز و غمناک بود . در دوران نوجوانی مجبور بود بار مسئولیتی ، سنگین تر از حد توانش را بر عهده بگیرد . در طول دو سال آخر عمرش توموری بر روی یکی از زانوانش رشد می کرد که منجر به خرابی بافت استخوانش شد . او  درد طاقت فرسایی را تحمل می کرد . یک روز هنگامیکه رئیسش مادر سوپریور برای بازدید آمده بود به او گفت ای تنبل در رختخواب چکار می کنی و او به آسانی جواب داد که  دارم کارم را انجام می دهم « یعنی رنج کشیدن » . من یک قربانی هستم .

  او احساس می کرد که سرنوشت آسمانی اش چنین رقم خورده است که رنج فراوان ببرد و ماموریتش « رنج » بود .

 راهبه ها ،  رئیس نوآموزان و ارشد راهبه ها همه به او به عنوان موجودی که مورد عنایت خاص الهی قرار گرفته نگاه می کردند و به درستی مشاهداتش در نوجوانی ایمان داشتند . او هموراه از ملاقاتها ی افراد کنجکاوی که از خارج از صومعه به دیدارش می آمدند رنج می برد . نه تنها کشیش ها و راهبه ها به ملاقاتش می آمدند بلکه از اقصی نقاط پاریس و فرانسه هم افراد مشهور و با نفوذ برای دیدار با او به نورز می رفتند . با وجود اینکه از تبلیغات بیزار بود اما دوست نداشت ایزوله و منزوی باقی بماند و همین که حس می کرد یک نظر و توجه اجمالی او می تواند به انسانی کمک کند و روح او را برانگیخته کند ، مضایقه نمی کرد و از بوته این آزمایش هم سربلند بیرون آمد و گاهی اوقات با زرنگی ذاتی که داشت این مسئولیتش را هم انجام می داد. یک بار هنگامی که برنادت داشت از کریدور رد می شد ، یک نفر ملاقات چی او را متوقف کرد و پرسید کجا می توانم یک نطر خواهر ماری برناده را ببینم و برنادت به او جواب داد

 

 " فقط به این درگاه نگاه کن به زودی او را خواهی دید که از میان در عبور می کند . "

 و بعد خودش به آرامی از در عبور کرد !

 شخصیت او چنان جذبه ای داشت که خیلی از خانمهای جوان به او ایمان داشتند .

 در بستر مرگ ، هنگام حمله شدید درد ، او صلیب مسیح را در دستانش می فشرد و گریه می کرد می گفت  که

 فقط همین برای بهشت مفید است .

 در بعد از ظهر همان روز وقتی که تمام راهبه های دیر ، گرداگرد بستر او زانو زده بودند و برای مرگ او دعای دسته جمعی را تکرار می کردند ،  صدای آهسته برنادت را شنیدند که به آرامی زمزمه می کرد

 

 " مریم مقدس مادر مقدس برای من دعا کن یک گناهکار بیچاره یک عاصی مسکین . "

 روز  16  آوریل بود و به محض اینکه روزنامه ها منتشر شدند ، سیل جمعیت مردم به طرف صومعه سرازیر شد ، در حالیکه دسته جمعی سرود میخواندند :

 

بانوی مقدس از دنیا رفت بانوی مقدس از دنیا رفت.

 

بدن خواهر ماری برناده در درون تابوت قرار گرفت و درب تابوت مهر و موم شد و نزدیک دیر جوزف مقدس در محوطه صومعه دفن شد . بدن برنادت مقدس در سال  1908  توسط کمیسیونی که ماموریت داشت بر روی زندگی و شخصیت برنادت تحقیق کند نبش قبر شد و در کمال حیرت دیده شد که بدن او در طی این سالها کاملا سالم باقی مانده و فاسد نشده است . در آگوست  1913  پاپ پیوس پنجم عنوان محترم  به ایشان اطلاق کرد و در جون  1925  تشریفات آیین تقدیس انجام شد .

 در متن اصلی از لغت Venerable  استفاده شده که  معنای آن چنین است :

 ( قابل احترام ، معزز ، ارجمند، محترم ، حضرت .عنوان کشیش عالیقدری که بعدها ممکن است تقدیس شود .)

 از آن روز تا به امروز ، برنادت در یک تابوت زیبای شیشه ای در صومعه ، آرام و معصوم غنوده است . و در بالای آن ، تندیس مادر مقدس از او محاظت می کند و راهبه ها برای او شب زنده داری می کنند  . در روم در  8  دسامبر  1933  در روز عید مریم مقدس در میان جایگاه  مشعشع و درخشان و در هیاهو و طمطراق شیپورهای نقره ای برنادت سوبیرو به جرگه مقدسین پیوست و رسما قدیسه اعلام شد . این راهبه حقیر و فروتن و افتاده حال و بی سواد و زکی و عفیف و درستکار و مطیع و فرمانبردار ، توسط جمع کثیری از کاتولیک های ایمان دار از سراسر دنیا تکریم می شود . دهها هزار تن از آنها سالانه به زیارتگاه پر شکوه او در لورد فرانسه سفر می کنند .

 داستان لورد به عنوان یک شهر زیارتی ، یک مقایسه غیر متجانس از زندگی برنادت را ایجاد می کند که تارک دنیا شد و زندگی اش را وقف عبادت و خدمتگزاری کرد . ترقی آن از یک روستای بی سر و صدا به مشهورترین مکان زیارتی در عالم مسیحیت خارق العاده است . برای تسهیل هجوم سیل ملاقات کنندگان که از همان سالهای اولیه به سوی لورد روانه می شدند ، یک خط آهن از پا  Pau به لورد کشیده شد .  پدر پیرامل  و مقام مافوقش کشیش پا  ( Pau  ) که در ابتدا تمسخر می کردند بعدا به یکی از دو آتشه ترین طرفداران و ایمانداران تبدیل شدند . پدر پیرامل زمانی که دیگر مردی سالخورده شده بود ، هزینه مالی لازم برای بر پایی کلیسای مریم مقدس را تهیه کرد و ساخت بنا در سال  1876  تکمیل شد .در تشریفات بر پایی کلیسا  ، 35  تا اسقف اعظم ، یک کاردینال و  3000  کشیش شرکت داشتند . خواهر ماری برناده در این تشریفات شرکت نداشت . در سال  1901  یک کلیسا بر پایه همین کلیسا بنا شد و تخصیص و وقف داده شد . کل منطقه و محوطه کلیسای مریم مقدس ، با پس زمینه بسیار زیبای طبیعی  و مناظر بدیع سرسبز ، با یک معماری شگفت به طرز با شکوهی محوطه سازی شده تا به یکی از با شکوه ترین زیارتگاهها و پرستشگاههای عالم بدل شود .

 در رابطه با شفاهای لورد باید گفت که حتی منکرین هم چیزهایی در اینجا مشاهده کرده اند که دانش پزشکی تا کنون هیچ گونه توضیحی برای آن نیافته است . یک کمیسیون پزشکی که به نام ( Bureau of Constatation  ) معروف است با دقت و وسواس و احتیاط  بی نظیری ، مدارک و گزارشات مشاهدات و اکتشافاتشان را بررسی و مطالعه می کند .

 شفای ادعا شده برای اینکه معجزه محسوب شود باید فوری و بی واسطه و ماندگار و همیشگی باشد . کمیته پزشکی ،  سوابق قبلی بیمار و همچنین پرونده پزشکی بیمار را بعد از شفا یافتن ، به دقت ضبط و بایگانی می کند . بیمار باید شخصا شهادت دهد و تصدیق کند که شفا گرفته و شنیدن این کلمات از زبان او بسیار متاثر کننده و شگفت انگیز است که  من مریض بودم و الان خوب شده ام .

و این یک پشت گرمی و روزنه امید برای بیماران است که شاید آنها هم شفا بگیرند . هر ساله شفاهای معدودی از زیر این  امتحانهای سفت و سخت سربلند بیرون می آیند و به عنوان معجزه ثبت می شوند ولی همین تعداد کم هم کافیست . هزاران هزار نفر از افلیج و لنگ و نابینایان و بیماران روانه اینجا می شوند و در آب چشمه ماسابیل شسته می شوند و در صفوف منظم شرکت می کنند و سرود دسته جمعی می خوانند و در همایش دعا شرکت می کنند و مراسم باشکوه دینی برگزار می کنند و در هوای پاک و روحبخش این مکان مقدس تنفس می کنند .

 روح برنادت خردسال هنوز هم یک الهام بخش و منبع فیض الهیست و حتی ایماندارانی که برای تقویت باورهاشان و تجدید میثاق به لورد می روند احساس سبکی می کنند . هنوز هم می توانی در فضای لورد آهنگ برنادت را بشنوی . هنوز هم نجوای تسبیح و نیایش او به گوش می رسد . لورد هنوز هم حال و هوای برنادت خردسال را دارد. آنجا پر است از آهنگ برنادت

پنجشنبه سی ام مهر 1388 توسط 20020 |

يه خبر بد

سلام.



مي خواستم بگم اون بيمار مرگ مغزي فوت شد...

شنبه چهارم مهر 1388 توسط 20020 |

شادي و غم!!!!

سلام.

عيد فطر بر همگي شما مبارك باد....



راستي:

يكي از بستگان نزديك من مرگ مغزي شده....

تورو خدا براش دعا كنيد......

یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 توسط 20020 |

فرق گفتن!

در مانده اي به نزد مرشدي رفت و طلب ذكر براي گشايش كار كرد.

درويش به اوذكر يا الله داد.

از زمان گفتن درماندگيش بيشتر شد و هر روز به نزد درويش ميومد

و شرح درماندگي ميداد. درويش نيز ذكر رو زيادتر ميكرد.....

تا جائيكه از فشار ناتواني و درماندگي از شهر فرار كرد و رو به

كاروانسرايي گذاشت.

دست بر قضا كاروانسرا متعلق به دزدان بود و اونها به تصور اينكه

از جاسوسان هست به ستوني بستنشو دستور به مرگ كردند.

مرد بيچاره از زور ترس به يكبار فرياد براورد و يا الله (جل جلاله)

ميگفت. از صداي بلند محكوم ، ماموران متوجه كاروانسرا شدند و

تمام دزدان رو دستگير كردند . اون مرد هم كه خلاص شد

وظيفه نگهباني از كاروانسرا رو به عهده گرفت.

در همين حين نيز متوجه اموال دزدان شد و حاكم اموال رو در اختيارش

گذاشت.

چند سالي گذشت تا اينكه روزي مرد گذرش به مرشد افتاد و به نزدش

شتافت.چون ماجرا رو شنيد گفت :

من از همون اول يا الله اخر رو ازت ميخواستم و گرنه بقيه اون لغلغه

لسان بود ديدي كه يكي از اون يا الله چطور به دادت رسيد.

اگر همه رو مثل اخري ميگفتي چه ميشدي !!!


روي ماه خداوند رو با ياد او در دل عاشقانه ببوسيد

یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 توسط 20020 |

براي پدر بزرگ

به نام آنكه بازگشت همه به سوي اوست

جمعه 30/5/1388

ساعت 5/2 بامداد

از كجا بگويم؟

از يك پدر بزرگ رنج كشيده!از يك پدر بزرگ بيمار كه در آخرين لحظات زندگيش كسي را نمي شناخت...حتي عزيزانش را... عزيزاني كه دوستشان داشت... برايشان زحمت كشيده بود...

قصه پدر بزرگ تمام شد ...

نمي دانم! خوشبختي است كه آدم بميرد بعد يكي توي دفترش بنويسد قصه فلاني تمام شد؟!

چه قصه اي ! قصه اي خوانده شدنش 80 سال طول كشيد... چه پايان تلخي هم داشت ...

قصه همه ما آدم ها پايانش تلخ است ...

غصه روزهايي را مي خورم كه مي آيند و مي روند .. روزهايي كه باعث مي شوند گذشته هاي شيرين خانه پدر بزرگ را فراموش كنم ...

لبخند هايش ... عصبانيت هايش ... تمام حركات و حرف هايش ...

غصه خانه پدر بزرگي را مي خورم كه ديگر پدر بزرگ ندارد ...

من چكار كنم با خاطرات پدر بزرگ؟!

چكار كنم با تختي كه چند هفته جسم بيمارش را به دوش مي كشيد؟! من چكار كنم با سينه اي كه اين اواخر صدايش در آمده بود؟! چكار كنم با مغزي كه آلزايمر به آن هجوم برده بود ... آلزايمري كه باعث شد پدر بزرگم فراموشمان كند ...

من چكار كنم؟!

چكار كنم با روزهايي كه مي آيند .... با روز هاي رفته ...

روز هايي كه پدر بزرگم را بردند ....!

چه كنم با خاك سردي كه جسم نحيفش را هم از ما مي گيرد؟!

پدر بزرگ! قصه ات براي من خيلي زود تمام شد ...

و من مانده ام و يك داستان تلخ پايان يافته....

داستاني كه پايانش معلوم بود ... ولي ... پدربزرگ! قصه تو بود ...!

يك دزد پدر بزرگم را برد كه هيچ كس نمي تواند بگيردش! روزگار پدر بزرگم را برد ...

روزگاري كه تك تك لحظه هاي زندگي عزيزانم را مي برد ... زندگي مرا هم ...

آخ ! پدر بزرگ!

چه مي توانم بگويم؟ از كجا بگويم؟

حالا تو يك قصه تازخ شروع كرده اي ...

قصه اي كه خوشبختانه پاياني ندارد ....

روحت شاد ...

***

و نترسيم از مرگ!

مرگ پايان كبوتر نيست !

مرگ وارونه يك زنجره نيست ...

مرگ در ذهن اقاقي جاريست ...

وهمه مي دانيم

ريه هاي لذت

پر اكسيژن مرگ است ...

جمعه سی ام مرداد 1388 توسط 20020 |

جملاتي از كتاب لطفا گوسفند نباشيد

به خاطر بسپار:هرگاه ما چيزي را نفهميم،آن را تصادفي يا اتفاقي مي ناميم، در حالي كه هيچ جز تصادفي در دنيا وجود ندارد!

ــــ به خاطر بسپار:ما،تار و پود بدبختي را خود مي بافيم و نام آن را مي گذاريم:سرنوشت!!

ــــ به خاطر بسپار:هرجا كه ژرف ترين درد است،عظيم ترين آموزش را به همراه دارد!

ــــ به خاطر بسپار:كسي كه راه غلطي را مي رود،بيشتر شانس آن را دارد كه به راه درست آيد.تا كسي كه راه درست را غلط مي رود.

ــــ سوال از مايكل جردن ستاره بسكتبال سياهپوست آمريكا علت موفقيت شما چيست؟ جواب: من حاضر نيستم در هيچ كاري به مقام دوم قناعت كنم!

ــــ به خاطر بسپار:هولناك ترين ناباوري،ناباوري نسبت به خودتان است!

ــــ با خود بخوان: در زندگي ام شكست وجود ندارد،تا زماني كه از چيزي درس گرفته باشم.

ــــ از اوقاتي كه “بله” مي گوييد ولي در واقع منظورتان “نه” است آگاه باشيد!

ــــ به خاطر بسپار: شكست، يا مي شكند يا شكسته مي شود..بستگي به شما دارد!

ــــ يادت باشد: ديگران را آزاد بگذار، آزاد در پذيرفتن تو ..آزاد در روي برگردانيدن از تو!

ــــ به خاطر بسپار: كساني كه نمي توانند گذشته را به ياد آورند،محكومند كه آن را تكرار كنند!

جمعه سی ام مرداد 1388 توسط 20020 |

بند رخت همسايه

زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که

همسایه‌اش درحال آویزان کردن رخت‌های شسته است و گفت:

«
لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمیداند چطور لباس بشوید. احتمالآ باید پودر لباس‌شویی بهتری بخرد

همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت.

هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک شدن آویزان می‌کرد زن جوان همان حرف را تکرار

می‌کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش
گفت:

«
یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده

مرد پاسخ داد: «من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم



زندگی هم همینطور است. وقتی که رفتار دیگران را مشاهده می‌کنیم، آنچه می‌بینیم به درجه شفافیت

پنجره‌ای که از آن مشغول نگاه کردن هستیم بستگی دارد. قبل از هرگونه انتقادی، بد نیست توجه کنیم به

اینکه خود در آن لحظه چه ذهنیتی داریم و از خودمان بپرسیم آیا آمادگی آن را داریم که به‌جای قضاوت کردن

فردی که می‌بینیم درپی دیدن جنبه‌های مثبت او باشیم؟

پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388 توسط 20020 |

ماه رمضان

اين متن از خودم(20020) مي باشد.



سلام خدا...!

حالت خوبه؟...

ببخشيد كه اين جوري حرف زدم..

توكه هميشه خوبي... توكه هميشه هستي...

دلم برات تنگ شده بود... خواستم بهت نامه بدم...

نمي دونستم ناممو به كي بدم كه برات بياره... براي همين اينجا نوشتم كه شايد يه وقتي كه داري وبگردي مي كني نامه منو ببيني...

چند روز پيش يه دعوتنامه رسيد دستم. خدا جون! فكر نمي كردم منو هم دعوت كني مهموني! خيلي ذوق كردم! آخه خيلي وقته مهموني نرفتم... حالا تو دعوتم كردي! چه مهموني ميشه!!!

تازه! 30 روز و 30 شب! به جون عزيزم تا حالا هيچكس مهموني به اين باحالي دعوتم نكرده بود!

تازه همش هم مي خواي بهم هديه بدي! مي خواي بهم بهشت بدي! هديه هم به اين خوبي از كسي نگرفتم!

خدايا تو چقدر خوبي... چقدر دوست داشتني هستي...

حالا مي خواستم بهت بگم خيلي ممنون... حتما ميام... ولي بايد كمكم كني كه مهمون خوبي باشم برات...

قربونت برم با همه خوبيهات...

بنده ناچيزت...

باي...

پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388 توسط 20020 |

شيطان و نماز گذار

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازشرا در خانه خدا مسجد بخواند.لباس پوشید و راهی خانه خدا

شد.در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایشکثیف شد. او بلند شد،خودش را پاک کرد و به خانه

برگشت.مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهیخانه خدا شد.. در راه به مسجد ودر همان نقطه مجدداً زمین

خورد!




او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و بهخانه برگشت.. یک بار دیگر لباسهایشرا عوض کرد و

راهی خانه خدا شد.

در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دستداشت برخورد کرد و نامش را پرسید.


مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه بهمسجد دو بار به زمین افتادید))..

از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان راروشن کنم.

مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند وهر دو راهشان را به طرف مسجدادامه می دهند.

همین که به مسجد رسیدند،مرد اول از مرد چراغ بدستدر خواست می کند تا به مسجد وارد

شود و بااو نماز بخواند.

مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری میکند.

مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار میکند و مجدداً همان جواب را می شنود.

مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهدوارد مسجد شود و نماز بخواند.

مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرداول با شنیدن این جواب جا خورد..

شیطان در ادامه توضیح می دهد:

((من شما را در راه به مسجد دیدم و این منبودم که باعث زمین خوردن شما شدم))

وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیزکردید و به راهمان به مسجد برگشتید،خدا همه

گناهان شما را بخشید. من برای باردوم باعث زمین خوردن شما شدمو حتی آن هم شما را

تشویق به ماندن درخانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید.

به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانوادهات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگرباعث

زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خداگناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید.

بنابراین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.

نتیجه داستان:
کار خیری را که قصد دارید انجام دهید بهتعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی دانیدچقدر اجر و پاداش

ممکن است ازمواجه باسختی های در حین تلاش به انجام کار خیردریافت کنید. پارسائی

شما می تواندخانواده و قوم تان را بطور کلی نجات بخشد.

این کار را انجام دهید و پیروزی خدا راببینید.

چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 توسط 20020 |

فروشگاه شيطان

شیطان می خواست كه خود را با عصر جدید تطبیقبدهد، تصمیم گرفت وسوسه‌های

قدیمی و در انبار مانده‌اش را به حراج بگذارد. در روزنامه‌ای آگهی داد و تمام روز،

مشتری ها را در دفتر كارش پذیرفت.

حراج جالبی بود: سنگ‌هایی برای لغزش در تقوا،آینه‌هایی كه آدم را مهم جلوه

می‌داد، عینك‌هایی كه دیگران را بی‌اهمیتنشان می‌داد. روی دیوار اشیایی آویخته

بود كه توجه همه را جلب می‌كرد: خنجرهایی با تیغه‌های خمیده كه آدم

می‌توانست آن‌ها را در پشت دیگری فروكند، و ضبط صوت‌هایی كه فقط غیبت و

دروغ را ضبط می كرد.

شیطان رو به خریدارها فریاد می زد: "نگران قیمت نباشید! الان بردارید و هر وقت

داشتید، پولش را بدهید."


یكی از مشتری‌ها در گوشه‌ای دو شیء بسیار فرسودهدید كه هیچكس به آن‌ها

توجه نمی‌كرد. اما خیلی گران بودند. تعجب كرد وخواست دلیل آن اختلاف فاحش را

بفهمد.

شیطان خندید و پاسخ داد: "فرسودگی‌شان به خاطراین است كه خیلی از آن ها

استفاده كرده‌ام. اگر زیاد جلب توجه می كردند،مردم می‌فهمیدند چه طور در مقابل

آن مراقب باشند.




با این حال قیمت شانكاملاً مناسب است. یكی شان "شك" است و آن یكی "عقدة

حقارت". تمام وسوسه‌های دیگر فقط حرف می‌زنند، این دو وسوسه عمل می

كنند."

چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 توسط 20020 |

سيانور

خانمی وارد داروخانه می شه و به دکتر داروساز میگه که به سیانور احتیاج داره! داروسازه میگه واسه چی
سیانور می‌‌خوای؟


خانمه توضیح می ده که لازمه شوهرش را مسموم کنه.

چشم‌های داروسازه چهارتا می شه و میگه: خدا رحم کنه، خانوم من نمی‌تونم به شما سیانور بدم که برید و

شوهرتان را بکُشید! این بر خلاف قوانینه! من مجوز کارم را از دست خواهم داد...



هر دوی ما را زندانی خواهند کرد و دیگه بدتر از این نمی شه! نه خانوم، نـــه! شما حق ندارید سیانور داشته

باشید و حداقل من به شما سیانور نخواهم داد.

بعد از این حرف خانمه دستش رو می بره داخل کیفش و از اون یه عکس میاره بیرون؛ عکسی که در اون

شوهرش و زن داروسازه توی یه رستوران داشتند شام می‌خوردند. داروسازه به عکسه نگاه می کنه و می گه:

چرا به من نگفته بودید که نسخه دارید؟

سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 توسط 20020 |

خدايا چرا من؟

آرتو اشي قهرمان افسانه اي تنيس ويمبلدون به خاطر خونِ آلوده اي که در جريان يک عمل جراحي در سال 1983 دريافت کرد، به بيماري ايدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد. او از سراسر دينا نامه هايي از طرفدارانش دريافت کرد. يکي از طرفدارانش نوشته بود: ?چرا خدا تو را براي چنين

بيماري انتخاب كرد او در جواب گفت

در دنيا، 50 ميليون کودک بازي تنيس را آغاز مي کنند. 5 ميليون نفر ياد مي گيرند که چگونه تنيس بازي کنند.500 هزار نفر تنيس را در سطح حرفه اي ياد مي گيرند.50 هزار نفر پا به مسابقات مي گذارند. 5 هزار نفر سرشناس مي شوند. 50 نفر به مسابقات ويمبلدون راه پيدا مي کنند، چهار نفر به نيمه نهايي مي رسند و دو نفر به فينال ... و آن هنگام که جام قهرماني را روي دستانم گرفته بودم، هرگز نگفتم خدايا چرا من؟ و امرز هم که از اين بيماري رنج مي کشم، نيز نمي گويم خدايا چرا من؟

دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 توسط 20020 |



گر بدين سان زيست بايد پست ...
من چه بي شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوايي نياويزم
بر بلند كاج خشك كوچه بن بست...
گر بدين سان زيست بايد پاك ...
من چه ناپاكم اگر ننشانم از ايمان خود چون كوه ،
يادگاري جاودانه بر تراز بي بقاي خاك ...

برای تبادل لینک من را با نام (شعر و داستان و روانشناسی) لینک کنید و در قسمت نظرات اطلاع دهید تا من هم شمارا بلینکانم.


شعر
داستان كوتاه
روانشناسي
بقیه مطالب

كنكوري
ثبت نام در تشكيلات راه سبز اميد (موسو جون!)
انجمن دروغگويان حرفه اي
قانون جرايم رايانه اي
بعد چهارم
ماه و ستاره
بیا تو کرمان
حکایت دل
شکایت من
اعتراضات دانش آموزی
نمایش های زندگی
دفتر خاطرات
دانلود
بروبکس
تا تو نگاه می کنی کار من آه کردن است
ای دل اگر عاشقی منتظر یار باش
darling
بیا ضرر نمی کنی
روزگاران
جدیدترین خبرهای ورزشی
گناه من چیست
سکوت تنها فریاد من
میهن پرست
شبنم یخ زده
رهروان شهادت
گیاه پزشک
هستی
آقا سید علی خامنه ای
تو ضربدرمن
آوای آزاد
بچه دومی ها
آموزش زیست شناسی
مرکز تحقیقات میکروبیولوژی
شبکه ملی مدارس ایران

RSS 2.0

Google


در كل اينترنت
در اين سايت

فالنامه
براي ديدن فال خود ابتدا نيت کنيد سپس بر روي يکي از دايره هاي موجود کليک کنيدتا فال خود را مشاهده کنيد












دريافت کد فالگيري

جدیدترین کد آهنگ

Designed By ParsTheme